آوای گیاه

از شب ریشه سرچشمه گرفتم، و به گرداب آفتاب ریختم.

بی پروا بودم: دریچه ام را به سنگ گشودم.

مغاک جنبش را زیستم.

هشیاری ام شب را نشکافت، روشنی ام روشن نکرد:

من تو را زیستم، شبتاب دور دست!

رها کردم، تا ریزش نور، شب را بر رفتارم بلغزاند.

بیداری ام سر بسته ماند: من خوابگرد راه تماشا بودم.

و همیشه کسی از باغ آمد، و مرا نوبر وحشت هدیه کرد.

و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت، و کنار من خوشه راز از دستش لغزید.

و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ، من ماندم و همهمه آفتاب.

و از سفر آفتاب، سرشار از تاریکی نور آمده ام:

سایه تر شده ام

و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام.

شب می شکافد، لبخند می شکفد، زمین بیدار می شود.

صبح از سفال آسمان می تراود

و شاخه شبانه اندیشه من بر پرتگاه زمان خم می شود.

سهراب سپهری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *