من منم!

تمام شهامتش را توی حنجره اش ریخت و گفت: «من منم!» از جا برخاست و مقابل آینه قدی ایستاد. نگاهش را به انعکاس خودش دوخت؛ این بار نه با شرمندگی یا وحشت! آری؛ صورتش کک مک داشت و بینی اش بگی نگی بزرگ بود. اندامش، چاق که نه، اما مثل آن تصویرهای ایده آل توی ژورنال ها هم نبود… ولی چه اهمیتی داشت؟! او قرار نبود یک نقاشی خوش رنگ و لعاب یا یک مجسمه بی نقص باشد؛ او «من» بود و پذیرفته بود که این «من» شبیه هیچ «من» دیگری نیست!

آری؛ وقتی دهان می­ گشود، لو می رفت که لکنت دارد و پای راستش هم کمی می­ لنگید… ولی چه اهمیتی داشت؟! او تصمیم مهمی گرفته بود؛ شاید بهترین تصمیم در تمام عمرش! او تصمیم گرفته بود خودش را بپذیرد؛ تمام خودش را. نه چیزی را سانسور کند و نه برای فراموش کردن چیزی جان بکند.

آری؛ او اشتباه کم نداشت؛ کارهایی که باید می کرد و نکرده بود… و کارهایی که نباید می کرد اما انجامشان داده بود… ولی خب؛ خیلی جاها هم دقیقا کار درست را انجام داده بود! او معصوم نبود تا خطا نکردنش لازم باشد؛ مجبور نبود با سرعت باد از اشتباهاتش بگریزد. مگر آنهایی که می ترسید از خطاهایش سر در بیاورند، من المهد الی اللحد، عاری از لغزش بودند؟! حالا او به بلوغ رسیده بود؛ حالا خطاها و اشتباهاتش، نه روی اعصابش، که در خورجین تجربه هایش جا گرفته بودند!

آری؛ خیلی وقت ها از قضاوت های این و آن خسته شده بود و از ترس قضاوت های بیشتر، نیمی از خودش را زیر نقابی ضخیم پنهان کرده بود اما… دیگر جای خسته شدن و پنهان کردن نبود! او حالا خودش را پذیرفته بود؛ می خواست شاد باشد و از مخلوقات، به معبود لاسواه برسد! حالا اینها تنها اهدافش بودند؛ پس چه لزومی داشت به قضاوت های فلانی و بهمانی بها دهد؟!

آری؛ او «او» بود. با تمام کاستی ها و فزونی ها؛ با تمام خطاها و تمام کارهای درستش. او خودش را پذیرفته بود. دیگر نمی خواست کاستی هایش را انکار کند؛ می خواست قبولشان کند و تلاشی که همیشه صرف فرار کردن از آنها می شد را این بار صرف اصلاحشان بکند.

او «او» بود؛ او خودش را پذیرفته بود. او فلان چیز را دوست داشت، فلان چیز را با مغز و قلبش می خواست؛ پس دیگر چه اهمیتی داشت اینکه همه عالم و آدم آن «فلان چیز» را دیوانگی بدانند؟!

نویسنده: کاپسکا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *