هندرسون، شاه باران (داستانی از آمریکا تا آفریقا)

سال بلو با نام اصلی سولومون بیلوز (زاده ۱۹۱۵ – متوفای ۲۰۰۵) نویسنده آمریکایی کانادایی تباری بود که به خاطر دستاوردها و آثار ادبی خویش، برنده جایزه نوبل ادبیات، جایزه پولیتزر و نشان ملی هنر آمریکا شد.

از جمله دلایل فراگیر شدن شهرت او، نگارش کتاب هندرسون شاه باران در سال 1959 است. این کتاب، روایتگر ماجرای مردی است که سالیان درازی را همچون یک وصله ناجور، در جامعه متمدن زندگی کرده و صد البته، دردسرهایی را برای دیگران فراهم آورده است. یوجین هندرسون، شخصیت اصلی این رمان، با مرگ قرابت خاصی داشته و زندگی سراسر رنج و زحمتی را سپری کرده؛ به قول خودش، در اوایل زندگی، رنج برایش مزه خاصی داشته اما بعدها، کم کم این مزه خاص از بین رفته و رنج را به چیزی گند و مبتذل تبدیل کرده است. هندرسون، دائما با ندایی گلاویز است که می گوید: «می خواهم» این ندا از اعماق قلبش سرچشمه می گیرد و با هیچ ترفندی خاموش شدنی نیست. هندرسون، از ندا می پرسد که «چه می خواهی؟»؛ چیزهای مختلف را بهش تقدیم می کند و حتی به التماسش می افتد که دست بردارد، اما ندا ساکت نمی شود و تا جایی پیش می رود که هندرسون را راهی آفریقا کند.

البته این ندا، تنها دلیل سفر هندرسون به آفریقا نیست. جمله ابتدائی کتاب هندرسون شاه باران این است که: «چرا عازم سفر آفریقا شدم؟» هندرسون، از آغازین کلمات کتاب در پی جواب دادن به این سؤال است و برای پاسخ گویی به آن، شرح قابل توجهی از زندگی اش را پیش چشم خوانندگان می گذارد؛ هرچند که بخش اعظم کتاب، مربوط به ماجراهایی است که او در آفریقا گذرانده و اصلا همین پا گذاشتن به آفریقا بوده که ماجرای زندگی او را در حد یک رمان ارزشمند بالا آورده است.

هندرسون، مدت ها بود که از زندگی خسته شده و در اثر آن ندای «می خواهم» احساس سرگردانی می کرد؛ اما آخرین و اصلی ترین جرقه سفرش به آفریقا روزی زده شد که در آن «آدم از همه چیز بیزار می شود. روز جنون و مالیخولیا و دلتنگی» چنین روزی برای هندرسون، به واسطه اتفاقی رخ داد که بار سنگینی بر وجدانش نهاد… و این چنین بود که او تصمیم گرفت عازم سفری به آفریقا شود. او در سن 55 سالگی، به آفریقا رفت چون می خواست هدف و دلیل زندگی را کشف کند و از دست آن ندا و چیزهای دیگری که روح حساسش را آزرده می کردند، رهایی یابد. او به اعماق آفریقا پا گذاشت و با قبایل بدوی حشر و نشر کرد و چیزهای زیادی را آموخت که گرچه بعضا، در ظاهر با خواسته اش سازگاری نداشتند اما او را برای رسیدن به آن، یاری می کردند.

سال بلو، خودش کتاب هندرسون شاه باران را بیش از بقیه کارهایش می پسندید و همیشه در صدر کارهای مورد علاقه اش از آن نام می برد. در فهرست صد رمان برتر قرن بیستم که پایگاه Modern library تهیه کرده است، هندرسون شاه باران در ردیف بیست و یکم قرار دارد. هندرسون شاه باران، مشحون از گفتگوهای فلسفی است و عبارات جالبی در مضمون شناخت زندگی و انسان دارد. اگر شما هم احساس سرگردانی می کنید یا مایلید از حصارهای زندگی فعلی فراتر بروید، خواندن این کتاب را به شما پیشنهاد می کند.

جملاتی از «هندرسون شاه باران»:

می دانم که اصلا چیز خوبی نیست، ولی تقریبا رنج تنها عاملی است که می تواند روح خواب آلود آدم را از خواب بیدار کند. البته از قدیم گفته اند که عشق هم همین تأثیر را دارد. (ص102)

جهان شاید برای بچه عجیب باشد، ولی ترسناک نیست. بچه بیشتر حیرت می کند. در حالی که آدم بالغ در درجه اول از جهان وحشت دارد. چرا؟ به خاطر مرگ. بنابراین طوری رفتار می کند که یک کولی و قرشمالی پیدا شود و او را بدزد. چون وقتی او را دزدیدند، هر اتفاقی هم که بیفتد، تقصیر او نیست. حالا این کولی و قرشمالی کیست؟ کی او را می دزدد؟ غرابت زندگی. چیزی که مرگ را به یک اتفاق پرت و مهجور تبدیل می کند. مثل دوران کودکی. (ص110)

من خودم با اینکه داشتم از غم و غصه و افسردگی می مردم، دل خوشی های فراوانی داشتم. دل خوشی های واقعی، نه دل خوشی های الکی. (ص115‌)

هر آدمی ته دلش دوست دارد در زندگی به نقطه مشخصی برسد. من مجبورم کاری را که شروع کرده ام، دنبال کنم. چون هنوز به آن نقطه ای که دوست دارم نرسیده ام. (ص138)

زندگی شاید خیال کند کارش با من تمام شده و دیگر امیدی به من وجود ندارد. هندرسون: با مشخصات فلان و بهمان، با این تجربه ها از اوک و پلاتیپوس و بقیه وقایعی که پشت سر گذاشته و نشان دهنده فلان اصل است، کارش تمام. دورش را قلم بگیرید. ولی ممکن است روزی اتفاقی بیفتد که همین زندگی غافل گیر شود. شاخ دربیاورد. چون به هر حال ما انسان هستیم. من یکی که انسان هستم، و انسان بارها شده که برای زندگی بامبول جدیدی درآورده، در حالی که زندگی خیال می کرده تمام جیک و پوک او را می داند و چیز پنهانی در مورد او وجود ندارد. (ص138)

من معتقدم اگر کسی سفره دلش را پیشمان باز می کند، نباید جمعش کنیم. باید بگذاریم خودش جمعش کند. (ص167)

… بعضی اشخاص از بودن لذت می برند. مثلا والت ویتمن می گوید: (کافی است باشم. کافی است نفس بکشم. شادمانی. شادمانی. همین شادمانی است.) بعضی ها هم می روند دنبال شدن. اهل بودن وضعشان خوب است. همیشه شانس می آورند. اما اهل شدن شانس ندارند. همیشه باید با دلشوره زندگی کنند. همیشه باید در مورد کارهای خودشان به اهل بودن توضیح بدهند. دلیل و برهان بیاورند. در حالی که اهل بودن باعث و بانی این توضیحات هستند. (ص207)

میلیاردها نفر تو سیاره زمین زندگی می کنند. میلیاردها نفر هم قبلش زندگی می کرده اند. میلیاردها نفر هم بعدش می آیند. فکر نکنم از بین این همه آدم، حتی از کار یک نفرشان بتوانم سر در بیاورم. هیچ وقت. بعد وقتی یادم می آید چقدر از این لحاظ به خودم اعتماد داشتم و خیال می کردم می توانم از کار هر کسی سر در بیاورم، اشکم در می آید. (ص208)

جهان فیزیکی وجود دارد و قلمرو آن هم مشخص است: قلمرو علم. ولی قلمرو دیگری هم وجود دارد که قلمرو ذات ها است و در همین قلمرو ذات ها است که مدام خلق می کنیم و خلق می کنیم و خلق می کنیم. (ص216)

عده ای معتقدند بدی می تواند چیز جذابی باشد. چون هیجان دارد. قدرت نمایی دارد. زودتر از خوبی روی ذهن تأثیر می گذارد. به نظر من این اشتباه است. شاید این حرف در مورد خوبی های معمولی درست باشد. افرادی که خوبی های معمولی دارند، زیاد دیده ایم. نیروی درونشان می گوید خوبی کن، خوبی می کنند. خیلی معمولی. خیلی حساب گرانه. بعد هم می گویند: فلان کار را نباید می کردم، ولی کردم؛ و فلان کار را باید می کردم، ولی نکردم. این اصلا زندگی نیست و این حساب گری ها نفرت انگیز است. من نظری برعکس این دارم. معتقدم خوبی تضاد نیست. اعمال شاقه نیست. خوبی اگر خوبی بزرگ و والایی باشد، خیلی هم عالی است. خیلی هم بی نظیر است. خیلی هم جذاب است، آقای هندرسون. خیلی هم برانگیزاننده است. تضادی به دنبال ندارد. چون کسی که دچار تضاد شد، کارش ساخته است و اگر شمشیر هم بردارد، خودش با همان شمشیر هلاک می شود. اراده بی جان خوبی هایی هم که خلق می کند، بی جان است. هیچ جذابیتی ندارد. کسی که خط و خط کشی می کند و درگیری به وجود می آورد، طبیعی است که خودش تو آن درگیری از بین می رود، و این نشان دهنده قدرت عظیم سخت کوشی است. فقط سخت کوشی. (ص218)

این توداری لعنتی جزو اخلاقم شده و ولم نمی کند. بردگی عصر ما هم همین است دیگر. باید زیپ دهنمان را بکشیم و حرف نزنیم. (ص226)

… خواهش می کنم. خواهش می کنم اجازه بدهید بروم ببینم چه کار می کنم. خودم هم نمی دانم چرا اینقدر اصرار می کنم. اما ندایی در درونم می گوید که باید این کار را انجام بدهم و این شاید بزرگ ترین شانس زندگی ام باشد. (ص248)

بزرگ ترین بی بند و باری من این بود که می خواستم زندگی کنم. در نتیجه با همه چیزهای دنیا مثل دارو رفتار می کردم. خب این خیلی عیب بزرگی است؟ شما چه مرگتان شده؟ هیچی سرتان نمی شود؟ به نوزایش اعتقاد ندارید؟ خیال می کنید آدم باید همینطوری هدر برود؟ (ص254)

ولی این را هم نباید فراموش می کردم که مدام چیزی توی سرم صدا می کرد. می گفت می خواهم، می خواهم. غرغر می کرد و هیاهو می کرد و التماس می کرد و تمنا می کرد. تمنا می کرد و هر بار دست خالی برمی گشت، و همین صدا بود که مرا جلو می برد، مثل شکارچی ها که دنبال شکار می افتند. (ص273)

سؤالم این است که آیا حقیقت از نظر شما شکل خاصی دارد؟ اگر به شکل دیگری بروز کند که تا حالا پیش بینی نکرده اید، آمادگی پذیرشش را دارید؟ (ص275)

_ ولی به نظرم بشر تمایلاتی دارد که بی ارتباط با زور نیست. به این معنی که اگر از جایی ضربه بخورد، ساکت نمی نشیند. بر خلاف مثلا اسب. اسب اهل تلافی نیست. گاو هم همینطور. ولی بشر روحیه تلافی جویانه دارد. اگر به هر دلیل مجازات شود، دنبال راهی می گردد که تلافی کند و اگر نتواند تلافی کند از غصه دق می کند. این طوری است آقای هندرسون سانگو که برادر روی برادر دست بلند می کند و پدر علیه پسر وارد عمل می شود و پسر علیه پدر می شورد (که این یکی دیگر خیلی تأسف بار است). ولی بدتر از همه استمرار این قضیه است. چون اگر پدر روی پسر دست بلند نکند که قضیه ادامه پیدا نمی کند. همین طوری است که همه تا ابد مثل هم می شوند…
_ اما فراموش نکنید که خیلی ها هم هستند که بدی را با خوبی جواب می دهند. حتی من هم با همه پخمگی ام این را می فهمم…
_ هر آدم شجاعی همین عقیده را دارد. نمی خواهد زندگی را با انتقال خشم و خشونت به دیگران بگذراند. “الف”، “ب” را می زند. “ب”، “ج” را می زند. خب این دور می تواند تا ابد ادامه داشته باشد. تمام حروف الفبا را هم که بشماریم، باز کم می آوریم. آدم شجاع سعی می کند این دور را متوقف کند. اگر هم ضربه ای خورده، تحمل می کند. دنبال این نیست که به کس دیگری ضربه بزند و این خیلی کار بزرگی است. بنابراین خودش را می اندازد وسط دریایی از ضربات و می گوید قرار نیست این دور تا ابد ادامه داشته باشد. (ص278)

… ولی مهم نیست که بقیه چه کار می کنند و چه نظری دارند. مهم این است که خودم چه کار می کنم و چه نظری دارم. (ص309)

من خواننده عاطفی و تأثیرپذیری هستم. وقتی کتابی را جلویم باز می کنم، کافی است یک جمله خوب پیدا شود که سرم را به آتشفشانی تبدیل کند. همزمان فکرم مشغول هزار جا می شود و گدازه های افکار مختلف از دو طرفم سرازیر می شود. لی‌لی می گوید انرژی ذهنی زیادی دارم. ولی فرانسیس معتقد بود اصلا مغز ندارم. چیزی که خودم صادقانه می توانم بگویم این است که وقتی تو یکی از کتاب های پدرم می خواندم که “بخشش گناه یک امر ابدی است” انگار یک نفر با سنگ زده تو سرم. فکر کنم قبلا گفتم که پدرم عوض چوب‌الف لای کتاب ها اسکناس می گذاشت. این اسکناس را می گذاشتم تو جیبم و بعد حتی عنوان کتاب را یادم می رفت. شاید علتش این بود که نمی خواستم چیز دیگری درباره گناه بشنوم. همان یک جمله برایم کافی بود. به همان صورت کامل بود. می ترسیدم نویسنده اگر ادامه بدهد، همه چیز را خراب کند و تأثیر همان یک جمله هم از بین برود. (ص316 )

از آن همه کتاب گیج می شدم. وقتی می خواستم کتابی درباره فرانسه بخوانم، می دیدم چیزی درباره روم نمی دانم؛ در حالی که قبلش روم بود. چیزی درباره یونان نمی دانم. چیزی درباره مصر نمی دانم. مدام بر می گشتم عقب تا آخرش می رسیدم به آن خلأ آغازین. در واقع اطلاعات کافی نداشتم که یک کتاب را کامل بخوانم. (ص316)

عشق چیزی نیست که آدم با اراده و اختیار برود دنبالش جناب هندرسون. اگر خیال کرده ای عشق انتخابی است، معلوم است درک درستی از معنای عشق نداری. عشق چیزی است که یکهو بی خبر می آید و آدم را گرفتار می کند. یک نیروی طبیعی و خارج از اراده آدم. مقاومت ناپذیر. این بابا هم در اولین نگاه عاشق شیر شده. (ص333)

ترس فرمانروای بشر است. بشر بیشتر از هر چیز دیگری در دنیا گرفتار ترس است. ترس است که رنگ آدم را مثل گچ دیوار سفید می کند. چشم آدم را تنگ می کند. ترس عامل خیلی چيزهاست. قدرت شکل دهی آن از هر چیز دیگری بیشتر است. از این لحاظ بعد از خود طبیعت در بالاترین مراتب قرار دارد. (ص334)

باید تغییر کنی. تو از جایی که بودی، فرار کردی. فکر کردی لازم نیست خودت را سر به نیست کنی. یک بار دیگر، برای آخرین بار، به خودت فرصت دادی که دنیا را بگردی و امتحان کنی. به امید اینکه تغییر کنی. (ص337)

اینکه آدم از خودش تصور خوبی داشته باشد، خیلی مهم است. چون آدم هر تصوری که از خودش داشته باشد، همان است. به عبارت دیگر آدم از لحاظ جسمی همان چیزی است که از لحاظ روحی است. یعنی هر کس طراح خودش است. جسم و ظاهر هر کس در نهایت تصویری است که روح خود آن شخص از او رسم کرده. (ص347)

تمام دستاوردهایی که بشر دارد، همه از دم ریشه اش همین تخیلات بوده. تخیل نیروی طبیعت است. همین کافی نیست که آدم پر از وجد و سرمستی شود؟ تخیل. تخیل. تخیل. تخیل واقعیت پیدا می کند. تخیل باعث می شود آدم دوام بیاورد. تغییر کند. رنگ عوض کند. (ص352)

هر آدمی ممکن است دیوانه بازی هایی داشته باشد. تا وقتی پشت سر این دیوانه بازی ها فکری وجود نداشته باشد، مردم کاری به کارش ندارند. ولی اگر پشت سر آن دیوانه بازی ها فکری وجود داشته باشد، همه باهاش دشمن می شوند. (ص358)

به نظرم گاهی لذت فقط در این است که آدم راه خودش را برود. سلطان همین کار را می کرد و به نظرم این چیزی بود که از شیرها آموخته بود. اینکه آدم به رغم تمام ملاحظاتی که وجود دارد، کار خودش را بکند و مطابق خواست و اراده خودش عمل کند، این لذت دارد. (ص384)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *