زندگی بدون دغدغه

داشتم به این فکر می کردم که چقدر دلم برای یک “زندگی بی دغدغه” تنگ شده؛ چقدر دلم می خواهد یک زندگی بی دغدغه را. بعد، وقتی داشتم سال های گذشته و روزهای دور و نزدیک را زیر و رو می کردم برای پیدا کردن ایام بی دغدغه ام، یکهو این سؤال برایم مطرح شد که: «اصلا مگر زندگی بی دغدغه هم داریم؟!»

جوابم منفی بود؛ به این نتیجه رسیدم که زیر و رو کردنم بیهوده بوده، چون مفهومی تحت عنوان “زندگی بی دغدغه” اصلا وجود ندارد! آدم همیشه دغدغه های خاص خودش را دارد؛ در سه سالگی دغدغه اش عروسک دختر همسایه و بستنی پسرک توی خیابان است. بزرگ تر که می شود، دغدغه اش مداد و تراش و دفتر و مدادرنگی های مدرسه می شود و اینکه نمره هایش، همه «بسیار خوب» باشند. کمی که بزرگ تر شود، «بسیار خوب» برایش بازیچه می شود و دغدغه اش می شود بیست های پشت سر هم ردیف شده!

خلاصه اینکه دغدغه های انسان، مثل خودش قد می کشند. دغدغه های دیروز، همیشه خاطره اند و بازیچه؛ و دغدغه های امروز، همیشه مسائلی هستند که بعید است آدم از پسشان بربیاید… اما همین امروزی ها هم، احتمالش خیلی زیاد است که دیر یا زود، بازیچه شوند… و باز دغدغه های جدید…

آدم با دغدغه هایش رشد می کند؛ با دغدغه هایش مفهوم پیدا می کند… اصلا زندگی، بدون دغدغه یعنی چه؟! یعنی صبح بیدار شدن و غذا خوردن و فیلم دیدن و شب خوابیدن؟! اینکه خیلی تکراری است.

سرت را درد نیاورم جانم؛ خلاصه ­اش کنم برایت، همینقدر بگویم که: «زندگی بدون دغدغه، با همه رؤیایی بودنش اما به روز سوم نرسیده، خسته کننده می شود!» آدم به خاطر همین دغدغه هاست که انگیزه پیدا می کند برای صبح بیدار شدن و شب به خواب رفتن. قدر دغدغه ها را باید دانست!

نویسنده: کاپسکا

1 دیدگاه برای “زندگی بدون دغدغه”

  1. واقعا همینطوره. زندگی با وجود دغدغه هاشه که قشنگ میشه.
    وگرنه یه زندگی تکراری و روزمره میشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *